به جایی برسه که...

هیچ وقت فک نمیکردم روزی برسه که اینجایی قرار بگیرم که هستم...روزی برسه که مردی وارد زندگیم بشه که بودن باهاش حتی اگه خیلی نیست برام انقدر مهم بشه که وقتی به اینجای داستان میرسیم که قراره یه مدتی نباشه اینجوری کلافه و نااروم بشم که حالا تکیه گاهی که  حتی اگه از دور بود و فیزیکی پیشم نبود وقتی داره میره پشتم رو خالی حس کنم و تا این حد ضعیف بشم...به روزایی فک میکنم که دختر مقاومی بودم که تنهایی تو زندگیم حرف اول و اخر رو میزد و با حالا مقایسه ش میکنم...تو این مدتی که نیست من به همون دختر سابق تبدیل خواهم شد و بلدم چطوری مثل همیشه زندگی کنم با این تفاوت که شبا وقتی ماسک مردونه رو از صورتم برمیدارم دلم مرد خودم رو میخاد که کیلومترها دورتر تو هوایی نفس میکشه و سرش رو خسته رو بالش میذاره ...با خودم بگم الان به یادمه؟!وقتی صباش شروع میشه به من ته دلش صب بخیر میگه...وقتی شباش تموم میشه ته دلش به من شب بخیر میگه؟اگه وقتی داشت واسم مینویسه از روزاش؟منوش شریک لحظه هاش میکنه؟ما به اینجای قصه رسیدیم و هیچ کس خبری از اینده نداره و خدا میدونه چی قراره پیش بیاد اما همه اینا مسیرهای زندگیه و پیش میره و منم تمام این مدت نبودش رو خیلی قوی تر و بهتر از قبل پیش خواهم رفت و روزام رو سپری میکنم...یه پاییز و بارونش رو زیر خش خش برگا میگذرونم تا دوباره کنار هم باشیم...کار و کلاسای طراحی و کارای ناتموم زیادی دارم که تو این مدت میتونم انجامشون بدم ...کامل کردن این وبلاگ و یه سری کارای دیگه م تموم میکنم و خلاصه میگذرونم تا دوباره برگرده!خب احساسات مردونه زمین تا اسمون با احساسات زنونه فرق داره و هرکدوم یه جوری  ابراز میشه و من هیچ ترسی ندارم از اینکه بگم روزام بدون مردِ خودم سخت خواهد گذشت اما میگذره و اینم یه مرحله ست...نمیدونم بعضیا شاید تو ابراز این قضیه کمی سخت تر باشن...اما همه جورش میگذره!

/ 0 نظر / 15 بازدید