صبح پاییزی

من دیوانه وار عاشق پاییزم...از امروز صب پاییز اون روی قشنگش رو بهم نشون داد...هوای خنک که ادم از سرما مورمورش میشد...خودتو از سرما جمع میکنی و ناخوداگاه حس زندگی پر میشه تو تک تک سلولات...تو وجودت!دلم یهو واسه یه دستکش کاموایی تنگ شد...واسه لباسای زمستونی و پاییزی....بعد به یه صب پاییزی فک میکنم با طرف بعد از پیاده روی که لپا و نوکِ دماغت قرمز شده سرازیر شید تو یه نونوایی و با نون داغ برگردین خونه و یه صبونه حسابی بخورین....خنکی که رو پوستم حس میکنم یه ذوق ته دلم میاد که با هیچی عوضش نمیکنم....یه لحظه چشمامو میبندم و خداروشکر میکنم که یه صبح دیگه بهم فرصت زندگی داد تا همچین حسی رو لمس کنم!خدایا شکرت♥

/ 0 نظر / 8 بازدید